چهل روزگی آترین گلی . . .
گل دخترم متاسفانه چون من و مامان زهره دست تنها بودیم نشد از پروسه ی حموم بردنت فیلم بگیریم. عکس ها هم فقط از بعد از حموم گرفته شده. مامان زهره خیلی نگران بود شما خدایی نکرده سرما بخوری چون شوفاژهای ساختمون هنوز روشن نشده و اصرار داشت حتما سر ظهر که گرم تره شما شسته بشی. بابا بهنامم بنده خدا هر کاری کرد نتونست کار و بارش رو اون روز کم کنه. به خانومی خودت ببخش نازنینم. . . . دورت بگردم تو حموم که اصلا گریه نکردی و لباساتم با آرامش تنت کردیم . خدا رو شکر تا حالا که میونت با آب بازی خوب بوده اما بابا بهنام زودتر اومد خونه و کلی به دختر نمکیش که بقول خودش شبیه فلسطینی ها شده بود خندید و ذوقت رو میکرد ...









